ه‍.ش. ۱۳۸۹ دی ۱۴, سه‌شنبه

بخشی از مصاحبه با ایوا لا رو، هنرپیشهء بهائی


توضیح سردبیر: خانم ایوا لارو بازیگر سریال تلویزیونی میامی سی. اس.آی است. این سریال شبهای دوشنبه از یکی از تلویزیون های سراسری پخش می شود و هم اکنون پرطرفدارترین برنامه تلویزیون آمریکا است.
 
بخشی از مصاحبه با ایوا لا رو، هنرپیشهء بهائی

مصاحبه‌گر: شما عضو جامعهء بهائی هستید؛ آیا بهائی دین شما است؟
ایوا: بله.  ما معتقدیم که پیامبرانِ مورد اعتقاد هر کسی اساساً برای تعلیم یک کلام الهی ظاهر شده‌اند.  ما به وحدانیت خداوند، یگانگی نوع بشر، و وحدت جهانی معتقدیم و بر این باوریم که پیامبران الهی بر حقّ هستند و این مردم هستند که دین را به صورتی جزمی در آورده‌اند و دیانت به کلّی معنای متفاوتی یافته است.  همه با هم در حال جنگند، امّا پیام الهی یک پیام واحد حقیقت است.  ما اساساً معتقدیم که علّت وجود پیامبران درنقاط مختلف جهان این است که در زمانهای قدیم وسایل ارتباطی مانند تلفن و روزنامه وجود نداشته است.  تنها راه انتشار کلام از طریق تماس بشری بوده، بنابراین خداوند انبیاء متفاوتی را در نقاط مختلف جهان مبعوث کرده تا همه بتوانند کلام الهی را بشنوند و این کلام همان حقیقت روحانی واحد است.
مصاحبه‌گر: شما در خانوادهء بهائی متولّد شدید، یا دیانتی است که خودتان تحقیق کرده به آن رسیده‌اید؟
ایوا لا رو: وقتی نوجوان بودم، مادرم به این دیانت ایمان آورد.  اگر خانوادهء شما بهائی باشند، مسلّماً شما در خانوادهء بهائی متولّد و بزرگ می شوید، امّا تا قبل از پانزده سالگی نمی‌توانید بهائی شوید.  آنها میل ندارند شما صرفاً به این دلیل که بهائی متولّد شده‌اید بهائی باشید.  آنها می‌خواهند که شما در کمال اطمینان و شخصاً در این مورد تصمیم بگیرید.  در واقع وقتی نوجوانید شما را تشویق می‌کنند که در مورد تمام ادیان و فلسفه ها تحقیق و مطالعه کنید و خودتان انتخاب کنید، نه آن که کورکورانه پیرو این دین یا هر دین دیگری باشید.
مصاحبه‌گر: با اشخاص بسیاری مصاحبه کرده‌ام و در مورد ادیان هم با آنها صحبت کرده‌ام، اعم از آن که دین بخشی از  وجههء اجتماعی آنها بوده یا به این علّت که در حین مصاحبه این موضوع پیش آمده باشد؛ و این مفهوم بیش از هر چیزی که تا به حال در مورد دین شنیده‌ام منطقی به نظر می‌رسد (باخنده).  آن را به کار گرفتن مخ می‌نامند.
ایوا لا رو: (با خنده) این گزینشی فرهیخته است.  اصلاً منطقی نیست که چون در خانواده‌ای منتسب به یک دین متولّد شده‌اید، دیگران دیانت تو را انتخاب کنند.

داستانی در باره اهمیت خدمت


درباره گریس روبارتز اوبرتر عزیز که سالهای زیادی هر لحظه از عمرش را وقف خدمت به امر جلیل عزیز نمود..داستانهای زیادی نقل شده است. این تجربه که به قول خودش اولین قدم کوچک بود باعث شد قدم در سبیل حق گذارد. یکی از اولین نفوس مخلص، یعنی لوا گتسینگر ، امر مبارک را به گریس ابلاغ کرد و گریس بلافاصله پی به عظمت مقام حضرت بهاالله برد و ایمان آورد. طولی نکشید که لوا نزد گریس آمد و به او خبر داد که به زودی حضرت عبدالبها به نیویورک وارد خواهد شد و از او ،یعنی لوا، خواسته اند که به شیکاگو برود و جایی را تدارک ببیند که وقتی هیکل مبارک وارد می شوند بتوانند در آنجا اقامت نمایند. لوا از گریس پرسید که آیا مایل است او را در سفر به شیکاگو همراهی کند و در این تدارکات به او کمک نماید. البته که گریس  مایل بود . پس با هم از لوس آنجلس به شیکاگو رفتند، آپارتمان مناسبی یافتند آن را آماده کردند ونهایتا حضرت عبدالبها وارد شده در آن اقامت گزیدند. وقتی که مدت اقامت هیکل مبارک در شیکاگو نزدیک به پایان بود ، ناگهان یک روز صبح گریس متوجه شد که ترک این شکوه و جلال خیره کننده ای که در مدت زمان کمک به لوا در نگهداری بیت حضرت عبدالبها در آن میزیست و مراجعت به آن زندگی کسل کننده و بی روح گذشته به چه معنی است. پس نزد حضرت عبدالبها رفت و از ایشان استدعا کرد که وقتی به نیویورک مراجعت می فرمایند، اجازه دهند از همان افتخاری که در شیکاگو برخوردار بوده ، یعنی نگهداری بیت مبارک در آن شهر نیز برخوردار شود.حضرت عبدالبها با دقت به او نگاه کردند فرمودند گریس(نامی که حضرت عبدالبها در کمال محبت در مورد او به کار می بردند) آیا مطمئنی که می خواهی به من خدمت کنی؟ گریس با شور و شوق گفت اوه، بله. بیش از هر چیز دیگری در دنیا. حضرت عبدالبها جوابی ندادند و دور شدند.
صبح روز بعد این صحنه تکرار شد. صبح روز سوم، گریس، سراسیمه و هراسان از این که این روز آخر قبل از عزیمت هیکل مبارک به غرب بود، برای مرتبه سوم نزد ایشان رفت. این دفعه هیکل مبارک خیلی خشک و جدی برخورد کردند. سوال تکرار شد. آیا خیلی مطمئنی که میخواهی به من کمک کنی؟ گریس از خشکی و جدی بودند هیکل مبارک حیران ماند. اما تزلزلی به خود راه نداد.بله من خیلی مطمئن هستم. در این حالت هیکل مبارک سرشان را به نشانه تایید تکان دادند و فرمودند، بسیار خوب ، برو و کارهایت را سر و سامان ده در نیویورک همدیگر راخواهیم دید. گریس سرمست و شاد رفت  و امورش را سرو سامان داد. یعنی کلبه ای را که در گرین ایکر برای تابستان ها در اختیار داشت به دیگری واگذار کرد و بعضی امور دیگر را انجام داد و بعد به سرعت برق و باد به نیویورک رفت.لوا قبلا به آنجا رسیده بود و باهمدیگر تدارک مراجعت حضرت عبدالبها را دیدند. روز موعود فرا رسید. بسیاری از بهاییان برای ملاقات هیکل مبارک رفته بودند،اما لوا و گریس درخانه مانده بودند تا از ایشان استقبال کنند. در باز شد ، طلعت میثاق وارد شدند . با لوا به گرمی برخورد کردند،اما گریس را همچون بیگانه ای نگریستند و رو برگرداند گریس سخت به وحشت افتاد و تکان خورد. آیا هیکل مبارک او را نشناخته بود؟آیا او را فراموش کرده بود؟آیا او اجازه ای را عنایت کرده بود که  به نیویورک بیاید بد فهمیده بود؟ یا موجب نارضایتی هیکل مبارک شد و این مجازات او بود؟ هر چه که بود همچنان ادامه یافت ..در طی تمام روزهایی که از آن پس گذشت حضرت عبدالبها نه با کلام نشان دادند که او را میشناسند و با نگاه اظهار آشنایی می کردند، فقط او را به کار وا می داشتند. هر زمان که در طول روز به استراحت می پرداخت از طریق لوا پیغامی می رسید که او را به کاری سخت تر و وظیفه ای دیگر مامور می فرمودند . او در آن خانه ساعت ها کار می کرد تا دیر وقت نیمه شب مشغول تمیز کردن ، غذا پختن و سابیدن بود و بعد ساعت پنج صبح روز بعد بر می خواست تا دوباره همان کارها را شروع کند. او طوری که هرگز در عمرش کار نکرده بود زحمت می کشید و حضرت عبدالبها به کلی او را ندیده می گرفت. اگر اتفاقا با هم رو برو می شدند هیکل مبارک ردای خود را کنار می کشیدند تا او رد شودند و نگاه ایشان طوری بود که گویی اصلا او وجود نداشت.بالاخره روزی فرا رسید که قرار بود فیلمهایی از حضرت عبدالبها در بروکلین در خانه هاوارد مکناث تهیه شود گریس با خستگی و با بی حوصلگی با خود اندیشید  حداقل در این یک مورد حضور خواهم داشت چون همه افراد دراین خانه باید بروند.اما یک ساعت قبل از حرکت اتومبیل هایی که قرار بود افراد را ببرند، لوا نزد گریس آمد که بگوید حضرت عبدالبها فکر می کنند که کسی باید در خانه بماند تا از دو بانویی که قرار بودآن روز صبح بیایند استقبال کند و گریس تنها کسی است که باید در خانه بماند. وقتی که اتومبیل ها رفتند ، گریس در پاگرد پله های قهوه ای رنگ ایستاد و آنها را که دور می شدند نگاه می کرد. بعد برگشت و به خانه خالی وارد شد . لحظه ای ایستاد با احساس تنهایی، غصه ، درماندگی و رها شدگی جنگید و بعد به رُزهای سفیدی اندیشید که همان روز تحویل داده شده بود زیرا هر روز برای اتاق هیکل مبارک فرستاده  می شد. یکی از نقاط درخشان در این روزهای غم بار برای گریس این بود که او تنها کسی بود که این رزها را هر روز صبح در جای خود قرار می داد.پس در حالی که جعبه دراز گلها را زیر بغل زده بود ا ز پله ها بالا رفت تا به اتاق حضرت عبدالبها که در بالاترین نقطه خانه بود وارد شود. این جا جایی بود که حضرت عبدالبها مایل بودند اقامت کنند. به سومین پاگرد رسید و متوجه شد که نه تنها بسته است، بلکه قفل شده. در حالیکه همیشه این در کاملا باز بود. این دیگر قوز بالا قوز بود. آخرین قطره بود که فرو ریخت و کاسه صبر گریس لبریزشد. با دلی آزرده که سردرگمی روزهای اخیر سخت غم بارش ساخته بود روی زمین نشست و گریست. گلها در اطرافش پراکنده شده بود بالاخره هق هق گریه اش تمام شد، اشکهایش به انتها رسید و خشک شد . گلها را جمع کرد و از پله ها سرازیر شد. خانمهایی که انتظارشان را می کشید هنوز نیامده بودند و هرگز نیامدند. اما وقت از ظهر گذشته و گریس گرسنه اش شده بود پس  به آشپزخانه رفت تا چیزی برای خوردن بردارد. در خانه ای که هر روزه ده ها نفر را غذا می دادند هیچ چیزی برای خوردن پیدا نمی شد به جز تخم مرغی و قطعه ی کوچکی نان که در جعبه نان حضرت عبدالبها باقی مانده بود( این قطعه نان مخصوصا توسط یکی از احبای ایرانی برای ایشان پخته می شد این فرد استدعا کرده بود برای پختن غذای حضرت عبدالبها به این سفر بیاید) سپس گریس آن تخم مرغ را آب پز کرد و آن قطعه کوچک نان را در بشقابی نهاد تخم مرغ را در فنجان جای تخم مرغ نهاد و پوسته اش را شکست اما تخم مرغ گندیده ترکید و به صورتش پاشید گریس همه جا را تمیز کرد و به سراغ قطعه نان رفت نان را خورد کرد ، ذره ذره خورد ناگهان متوجه شد که چکار می کند او به نحو خوشایندی ذرات نان حیات را از سفره حضرت عبدالبها می خورد. اندک اندک خورد تا روحی دیگر بر او چیره شد و میل به دعا و مناجات پیدا کرد و در آن حالت فرو رفت. آن شب بعد از مراجعت  اهل خانه از بروکلین، لوا نزد گریس آمد و گفت حضرت مولی الوری از من خواسته تا به تو بگویم ایشان می دانند که تو گریه کردی . این اولین دفعه ای بود که به ذهن گریس خطور کرد که تمام این تجربه ی وحشتناک ممکن است به دلیلی بوده باشد ، الگو و سرمشقی برای او بود. اگر چنین بود، او می بایست دلیل آن را بیابد. پس به اتاقش رفت تا به این منظور دعا کند. دعا کند تا فکرش باز شود و خرد و حکمت را بیابد و آن قدر از خود فانی شود تا قوه درک آن را به دست آورد. موقعی که مشغول دعا بود صدای آهسته ای را شنید که از او می پرسید وقتی که سطل های زباله را می سابی آیا همانقدر خوشحالی که گلهای رز را مرتب می کنی؟ ناگهان متوجه شد که روح خدمت واقعی چیست. باید در کمال ایثار و سرور قیام به خدمت کرد حال هر نوعی از خدمت که باشد فرقی ندارد. وقتی این حقیقت را دریافت، و وجودش از آن انباشته شد نورانی گردید، در باز شد و حضرت عبدالبها وارد اتاق شدند بازوها را گشودند سیمای عزیزشان از شدت مسرت می درخشید .. خطاب به گریس فریاد زدند، خوش آمدی. به ملکوت خوش آمدی . بعد او را در آغوش خود فشردند هیکل مبارک دیگر هرگز خود را از او کنار نکشیدند. این داستان را گریس روبارتز در سال 1933 در گرین ایکر برای خانم موریل آیوز با رونیو هال تعریف کرد. گریس اوبر عمه ایادی امرالله جناب جان روبارتز است.

روش پيشنهادى بهائیان به کمیسیون سازمان ملل براى مشورت و تصميم گيرى


 سازمان ملل، ٢٧ بهمن ١٣٨٨ (۱۶ فوریه ٢٠١٠) (سرویس خبری جامعۀ جهانی بهائی)- بر اساس يک بیانیۀ جدید جامعۀ بهائی، «در شرايط كنونى انتقال به یک نظم نوين اجتماعی» روشى تازه در مشاوره و تصميم گيرى ميان ملت هائى با فرهنگ هاى مختلف به اتحاد آنها كمک خواهد كرد.

این بیانیه برای ۴۸ امین 'کمیسیون سازمان ملل برای توسعۀ اجتماعی'، که در ۱۲ فوریه به کار خود پایان داد، تهیه شده است. کمیسیون مزبور مسئول اصلى پیگیری مصوبات 'اجلاس سران جهان برای توسعۀ اجتماعی' است که در سال ۱۹۹۵ در کپنهاگ برگزار شد. در آن اجلاس رهبران جهان شاخصه هاى اصلى «جامعه» ای نوين «برای همگان» را عنوان كردند. يكى از آن شاخصه ها احترام به تنوع انديشه ها و مشارکت همۀ مردم بود.

جامعۀ جهانی بهائی در اين بیانیه تجربۀ روش مشورتى را که در جوامع بهائی در سرتاسر دنیا به کار می رود، به عنوان عنصری کلیدی در ایجاد وحدت بین مردم، ارائه مى كند.

بیانیه مى گويد، روند مشورت موكول به درک این نکته است که همۀ انسان ها در اساس شریف اند؛ «از خرد و وجدان برخوردارند وتوان پژوهش، تفاهم، مهربانى و خدمت در راه مصلحت عمومى را دارند

آقای مینگ ه. چونگ (Ming H. Chong) از سنگاپور، يكى از نمایندگان حاضر در كميسيون كه خلاصه ای از این بیانیه را قرائت كرد، پس از اجلاس كميسيون اظهار داشت درک شريف بودن همۀ انسان ها، باعث خواهد شد كه مردم به جاى اين كه ديگران را به چشم محتاج ببينند؛ فكر كنند آنها مى خواهند اختيار پيشرفت خود را داشته باشند.

او گفت: «اگر ما از اين نقطه شروع کنیم، تصوير متفاوتی خواهیم داشت، دیگر از زدن برچسب 'حاشیه ای' و 'فقیر' به دیگران خودداری می كنيم.» او اضافه كرد به عنوان فرزند يک خانوادۀ مهاجر در سنگاپور مى داند که زدن چنین برچسب هایی مى تواند چه حس غلطى در تمامى يک گروه از مردم به وجود آورد.

به نظر آقاى چونگ: «زبان، نحوۀ تفکر ما را شکل می دهد و تصویرهای ذهنی از برداشت ما از جهان را مى سازد. بعضی از این تصاویر هميشه مثبت نیستند؛ از جمله آن تصويرهائى که مهاجران را از چهرۀ انسانی شان جدا می کند

طبق پیشنهاد بیانیۀ جامعۀ بهائی، هیکل انسان را می توان به عنوان نمونه اى برای نمايش قابليت اتحاد فرهنگ ها و ملل جهان دانست: «در این اندام، میلیون ها سلول، با تنوع فوق العاده از نظر شکل و کارکرد، همکاری می کنند تا زندگی انسان ممکن شود. هر سلول ناچيزى در اين مجموعه نیز نقشى برای حفظ سلامت بدن به عهده دارد

آقای چونگ توضیح داد که از این تصویر می توان براى درک مردم جهان به عنوان یک خانوادۀ انسانی استفاده كرد و فهمید چطور هر فرهنگ نقشی در کارکرد کل مجموعه بازی می کند.

در روش مشورتى که در جوامع بهائی معمول است، به تنوع دیدگاه ها و مشاركت افراد در بحث ارزش والائى داده می شود.

بیانیۀ جامعۀ بهائی مى گويد: «جویا شدن فعالانۀ ديدگاه کسانی که به صورت سنتی از تصمیم گیری بیرون نگاه داشته شده اند، نه تنها به سرمایۀ فکری جمع اضافه مى كند، بلکه اعتماد، فراگيرى و تعهد متقابلى را که برای عمل جمعی لازم است نیز افزايش می دهد

یک ویژگی کلیدی مشورت بهائی آن است که نظرات به جای آن که به شخص تعلق داشته باشد، متعلق به گروه است.

بيانيه مى افزايد: «جدا شدن از دیدگاه ها و نظرات شخصی دربارۀ موضوع مورد بحث يک الزام است. به محض این که اندیشه ای به جمع ارائه شد، دیگر به فردی که آن را بیان کرده مربوط نیست، بلکه منبعى براى جمع است كه آن را قبول، اصلاح یا رد کند

بيانيه ادامه مى دهد که تنوع نظرات اما کافی نیست و «وسیلۀ گذر از تفاوت ها یا حل تنش های اجتماعی را به جوامع نمی دهد

«
در مشورت، ارزش تنوع آراء از هدف وحدت جدایی ناپذیر است. مقصود اما یک وحدت آرمانی نیست، بلکه وحدتی است که تفاوت ها را به رسمیت مى شناسد و می کوشد از طریق فرایند مشورتى كه مبتنى بر اصول است بر آنها فائق شود. يعنى وحدت در کثرت

برای مطالعۀ نسخۀ کامل این مقاله به زبان انگليسى، همراه عکس، به پيوست زیر مراجعه کنید:
http://news.bahai.org/story/758
برای رفتن به صفحۀ اول سرویس خبری جامعۀ جهانی بهائی به پيوست زیر مراجعه کنید:
http://news.bahai.org





چهره واقعی بهائیّت ( نظرات حجة الاسلام کوثری )



بسم الله الرّحمن الرّحيم.

السّلام علی محمّد عبد الله و رسوله و علی آله الطاهرين المعصومين کلّهم اجمعین. و به نستعين 
.
اما بعد: در جزوه یک صفحه ای که اخیراً در اینترنت پخش شده ادّعا می شود که «فلسفه وجودی بهائیت منحرف کردن مسلمانان از مسیر اصلی» است و توسط بهائیت «هرچه دین اسلام به آن اعتقاد دارد بی ارزش جلوه داده شده» و طبق اعتقاد بهائیان «با ظهور باب و بهاء شریعت اسلام الغا گرديده و دوره رسالت محمد مصطفی (ص) سپری شده است».
سپس در آن جزوه به چند مورد از تعالیم بهائیان اشاره می شود که همه دالّ بر منسوخ دانستن احکام شریعت انور دین مبین اسلام می باشند. این موارد عبارتند از: ادّعای ميرزا حسين علی بهاء که نماینده مطلق خدا است, نسخ شریعت محمدی, منع دخالت در سیاست و نهی از قیام بر علیه نظام ظلم و جور, وضع تقویم جدید با 19 ماه, تفاوت احکام روزه و نماز و حجّ بهائیان با احکام شرعی دین مبین اسلام (منجمله تغییر قبله و احکام وضوء و منع از نماز دست جمعی), اختلاف احکام زناشوئی بهائیان با شریعت مبین اسلام و لغو احکام نجاست.
از آنجائی که در جزوه نام برده فقط به اختصار سخن رفته و از طرفی ديگر آگاهی مردم ایران و کلّ امّت مسلمین در سر تا سر جهان بر انحراف بهائیان از راه راست و صراط مستقیم لازم و ضروری است, بنا برين در زیر به مواردی دیگر از تعالیم آن فرقه ضالّه اشاره می شود که فی الواقع هر کدام تنها به حقّ خود دلیل کافی شافی بر جدائی آنها از دین شریف اسلام و شریعت مبین محمدی (ص) و تضادّ با روایات معصومان مطهّران (ع) می باشد.
1 – در احکام نماز نه تنها ادای نماز دست جمعی منع گردیده و نماز دیگری به جای نماز اسلام گزارده شده است, بلکه صعود علمای اعلام و پیشنمازان بر منبر نیز حرام گردیده و بنابرین خواندن خطبه ممکن نیست. با این حکم مردم بی سواد از هدایت رهبران رشید و دانا محروم گشته, نهایتاً به گمراهی و ضلالت کشیده می شوند و به «بئس المئوی و بئس المصیر» راجع خواهند شد.
2 – صدور فتوای قتل و تکفیر حرام گشته است. بنابرین اگر کسی ادّعائی بی اساس نماید یا بر علیه نظام اسلامی قیام نماید یا علمای اعلام را مورد طعن و سبّ و لعن قرار دهد و یا در شریعت دین شریف اسلام تصرّفاتی نماید و به بدعت گذاری بپردازد و بدین سبب ایجاد فتنه و فساد نماید, دیگر نمی توان او را به سزای عملش رساند و با صدور فتوی توسّط علمای اعلام و راعیان اغنام به دار البوارش فرستاد. این حکم باعث سستی سلطه روحانیون در حفظ و حمایت امّت مسلمين و تمییز بین حقّ و باطل خواهد گشت.
3 – علاوه بر منع فتوای قتل و تکفیر, بهائیان برگشت از دینشان را مجاز می دانند و مرتدّ را به قتل نمیرسانند. حتّی در بعضی از موارد که شخص مرتدّ به مخالفت و دشمنی شديد پردخته با سستی و بی غیرتانه نسبت به او عمل نموده اند و حدّ اکثر او را «ناقض عهد» ناميده ترک معاشرت با او نموده اند. و حال آنکه چنین رفتاری موجب خلل در افکار عمومی می گردد و اصل و پایه اعتقادات عوامّ کالاغنام را در خطر می اندازد. بنابرین طبق ده ها روایت متواتر از معصومان (ع) و صحابه رسول اکرم (ره) به دلالت «من بّدل دینه فاقتلوه البتّة» جزای مرتدّ قتل است, و همه مذاهب امّت اسلامی در این مورد متّفق الرأی می باشند.
4 – بهائیان مانند بعضی از منافقین و «اصلاح طلبان» می گویند که در شریعت انور اسلام احکامی «خشن» و «وحشی» موجود است و بنابرین با قطع کردن دست دزد و صلیب زدن و بریدن دست و پا و سنگسار کردن و گردن زدن موافق نیستند. به اعتقاد آنها مثلاً اگر دزدی دو بار تنبیه شده ولی باز دزدی نماید کافی است که او را از شهر بیرون کنند و یا علامتی بر روی پیشانی اش بگذارند تا سارق بودنش معلوم گردد. و حال آنکه این مخالف احکام شریعت دین مبین اسلام می باشد که طبق دستورات شارع اقدس بریدن دست هر دزد واجب است و همچنین طبق آيه 33 سوره مبارکه مائده صلیب کشیدن و بریدن دست و پای محاربين با خدا و پيامبر ضروری است تا سبب تنبّه اراذل و اوباش گردد.
5 – بهائیان احکامی مانند شلاق و تعزیر را «شکنجه» و غیر قانونی می نامند و با اشاره به «حقوق بشر» که لفظی بی محتوی و خلاف اسلام است, مانع جلوگیری از فتنه و فساد می شوند تا اشاعه فحشاء نموده امّت عفیف و معصوم مسلمین را از راه راست منحرف کنند.
6 – بهائیان با اعلام صلح و دوستی و معاشرت با همه ملل و مذاهب صرف نظر از دین و ایمان و اعتقاد افراد, حکم قِتال و جهاد را لغو می دانند و تعبیر معنوی از جهاد ارائه می دهند. و حال آنکه ده ها آیه در قرآن کریم نازل شده مانند آيه 191 از سوره بقره «فاقتلوهم حیثما ثقفتموهم» و آيه 39 از سوره الانفال «قاتلوهم حتی لا تکون فتنة و يکون الدين کله لله» و همانطور روایت متواتر از نبی اعظم (ص) «اُمرتُ ان اقاتل الناسَ حتّی یقولوا ان لا اله الاّ الله» دالّ بر آن که دین مبین اسلام باید با قدرت شمشیر و سفک دمّ مشرکان ریختن خون کافران بر سایر مذاهب غالب گردد. البته بسی واضح و مبرهن است که هدف بهائیان از تعبیر معنوی از جهاد و منع از خشونت نسبت به منافقان و قتل عامّ کفّار, کاستن از قدرت امّت اسلام و گرفتن غیرت مسلمین است, لا غير.
7 – حسين علی بهاء می گوید که چیزی نجس نیست و باید با پیروان همه ادیان و مذاهب معاشرت نمود. از این گذشته آن مرد سعی نموده که با تأکید بیش از حدّ بر نظافت و تمیزی و با دستور شستن دست و پا و حمام کردن, توجّه مؤمنین را از اصل مهمّ قرآنی «انّما المشرکون نجس» و از صدها روایت صحیح و متواتر معصومان و رساله های بی شمار علمای اعلام و بزرگان اسلاف در باره نجاست ذاتی کفّارِ سنّی , یهودی و عیسوی و زرتشتی منحرف سازد تا مرز بین پیروان فرقه ناجیه و کفار باغیه برداشته خلل در نظام اسلامی ایجاد کرده نهایتاً منجر به عدم تمییز بین حقّ و باطل و هرج و مرج گردد.
8 – بهاء اجازه داده که پیروان خود با پیروان همه ادیان ازدواج کنند و هر نوع محدودیت در این باره را لغو کرده. ولی در اسلام ازدواج با کفار محدود به موارد خاص است و زن مسلمان هرگز نمی تواند با کافر ازدواج کند. و اين بدين سبب است که مبادا نعوذ بالله دست کافر نجسی دوشيزگان عفيف مسلمين و ناموس پاک مؤمنين را لمس کند.
9 - به همین نحو بچه های بهائی نیز در انتخاب دین و مذهب خود آزادند. در صورتی که طبق روایات متواتر, اسلام دین فطرت است و اگر طفلی از پدر و مادر مسلمان زاده شود اکیداً مسلمان محسوب می شود و اگر در سنّ بلوغ بخواهد تغییر مذهب بدهد و نسبت به این نعمت الهی که مسلمان زاده شده, ناسپاسگزاری به جا آورد, حکم ارتداد وی ثابت می گردد و فرض عين و وظیفه همه مسلمين است که او را به سزای آن عمل شنيعش برسانند.
10 – بهائیان گاهی مدعی می شوند که زن و مرد دارای حقوق مساوی هستند و این با موارد متعدّد شریعت انور دین شریف اسلام در تضادّ است. مسلّماً زنها دارای قدرت بدنی و نیز هوش و عقل کمتری می باشند. در عين حال احساساتی هستند و غریزه جنسیشان به مراتب شدیدتر می باشد و تمایل بیش از حدّ به گناه و فساد دارند. بنابرین طبق آيه شريفه «الرجال قوامون علی النساء» نیاز به قیّم و کفیل دارند و با آزادی بی قید و حدود به فحشا کشیده می شوند. به همین دلیل شارع اقدس حکم حجاب و چادر را نازل فرموده تا جلو گیری از فساد اخلاقی شود و خانم ها عفت و عصمت خود را حفظ نمایند و به ناموس مسلمين محفوظ بماند. ولی بهائیان حکم حجاب را منسوخ می دانند و به خانم ها اجازه شرکت در جلسات عمومی می دهند و حتی با ایشان مشورت هم می کنند !
11 – بهائیان گويا معتقدند که دخترها را باید به مدرسه و دانشگاه فرستاد و حقّ انتخاب همسر نیز با خودشان باشد. حتی به زنها حق رأی و انتخاب در محاقلشان هم می دهند. البته برای هر شخص عاقل و عارفی بسی واضح و مبرهن است که با همين مشارکت زنان در روابط عمومی و اداریِ يک مذهب, تخم فساد و کساد آن کاشته شده است.مسلماً چنین اعتقادی سبب خلل در نظام اجتماعی خواهد شد و زنان را به بی شرمی و بی حیائی تحریک نموده آنها را از اطاعت شوهران و پدران و برادران خود باز میدارد.
12 – در همين منوال است که بهاء سنّ بلوغ دوشيزگان را پانزده سالگی تعیین کرده و مدعی است که قبل از آن نبايد آنها را به نکاح در آورد (و تازه آن هم فقط با اراده خود دختر!) در صورتی که طبق امر شارع مقدّس اسلام و مطابق سنت اسلاف مؤمنين و سيره عقلاء و طبق رفتار «أسوة حسنه» و الگوی کامل مسلمين حضرت محمد مصطفی (ص), سنّ بلوغ دختر نه سالگی می باشد. هدف بهائيان از اين امر بی خردانه و غير انسانی اين است که دختر وقتی به سنّ معينی می رسد اگر زير سلطه شوهر خود قرار نگيرد به عصيان و لجام گسيختگی کشيده می شود و دست از اطاعت پدر خود و خداوند متعال هر دو برداشته مرتکب فسق و فجور خواهد شد. بنابرين ازدواج هرچه زودتر بهترين حفظ و حمايت از برای عصمت و عفّت آنها و ناموس مؤمنين صالحين است.
13– در بهائیت جزای زنا و فحشاء پرداخت مبلغی طلا تعيين شده است و از این گذشته عذاب شخص زانی به خداوند در آخرت محوّل گشته. در صورتی که در کتاب خدا قرآن مجید حدّ زنا به 80 ضربه شلاق در ملاء عامّ تعیین گردیده و در روایات متواتر صحیح طبق رأی متفق همه مذاهب و مکاتب برای زنای محصنه حکم سنگسار وضع شده است.. پس بنابرین جزای زنا باید دنیوی باشد و اگر کسی قرار باشد با پرداخت مبلغی پول بخواهد قریزه جنسی خود ارضاء نماید باید از طریق شرعی یعنی مطعه و صیغه و زواج المِسيَر اقدام نماید تا از این ثواب محروم نگشته مبلغی نیز نصیب راعیان شریعت مبین اسلام شود تا علمای اعلام صرف مساکین و یتیمان و امور مسلمين نمایند و جهت هدایت ملل کافره به دین مبین اسلام مصروف بدارند.
14 – بهاءالله برده داری را ممنوع کرده و حال آنکه در فقه مبارک دین مبین اسلام و در کلام الله مجید بارها و بارها به لزوم و شرایط برده داری برای حفظ نظام و سلطه اسلام تأکید گردیده و صدها حکم شرعی در ارتباط با دیّه و نکاح و معامله و .... تعیین گردیده. پس وظیفه این احکام چه می شود؟ آيا بايد گفت که اين علمای اعلام و خادمين اسلام و خدمت گذاران امت مسلمين و پايه گذاران فرهنگ واقعی ايران نعوذ بالله حرف بی هوده زده اند؟ سبحان الله! ربّ اللهمّ. لا تجمع بيننا و بين هؤلاء الملحدين المشرکين يوم الحشر ابداً.
15 – بهائیان اعمال شنیعه فاسده مفسده را مانند موسیقی و رقص و شعر به زعم خود «هنر برجسته» می نامند و از طریق آن ترویج فسق و فجور می نمایند. دین مبین اسلام این اعمال را منع کرده زیرا نهایتاً منجر به لجام گسیختگی می شود و مانند «نارُ جحیم و ماءٌ حمیم» نوع بشر را از درون خود به عاقبت وخیم و خسران مبین می کشد.
16 – بهائیان پوشیدن لباس ابریشم و مصرف طلا و نقره را بر خلاف شارع اقدس اسلام حلال می دانند.
17 - بهائیان می گویند که باید از حکومت اطاعت کرد و تغییر اجتماعی از طریق تعلیم و تربیت است, نه انقلاب مسلّح و ترور کردن افراد. و مجاز نمی دانند بر علیه حکومت ظالم قیام مسلّحانه کرد. و حال آنکه در دین مبین اسلام قیام بر علیه طاغوت و پادشاهان جور وظیفه هر مسلمان است تا احکام اسلام توسعه يابد و غالب و قاهر گردد. بهايان بی چاره مفلوک گويا دوچار سؤ تفاهمی قرار گرفته اند زيرا اطاعت بی شرط و قید فقط از مقام معظم رهبری و حکومت اسلامی واجب است. و هر نوع مخالفت با آن به هر نحو که باشد به مثابه ضربه به نظم الهی و تضعيف سلطه اسلامی و توهین به اعتقادات مردم می باشد و کسانی را که ایجاد شورش می کنند باید فی الفور اعدام نمود. ولی اين اصل ابداً به دوتلهای ظالم و نظمهای فاسد تعلق نمی گيرد..
18 – بهائیان اعتقاد به وجود امام دوازدهم محمد بن حسن عسکری (عج) که بیش از هزار سال است در غیبت به سر میبرد و با شمشیری برّان ظاهر خواهد شد تا سیلی از خون کافران راه بیاندازد و فرقه ناجیه را بر سایر ملل و مذاهب کافره باغیه ضالهّ پیروز سازد, - نعوذ بالله – خرافات می نامند و مانند سنّی ها می گویند که اصلاً امام یازدهم (ص) پسری نداشته و او را «قائم موهوم» می خوانند.
19 – از همه مهمتر بهاءالله با اعلام این که به زعم خود قدرت از پادشاهان و از روحانیون گرفته و به دست ملت داده خواهد شد, کاملاّ منکر مشروعیت ولایت علمای اعلام بر انام کالاغنام شده و ضربه ای به ارکان نظام الهی که مبنی بر اجتهاد روحانیون و فقها و تقلید عوامّ جهلاء می باشد, وارد ساخته. بنابرین مخالفت هر مسلمان مطیع غیور و مخصوصاً هر روحانی عالم صالح با این فرقه ضالّه مُضله اکیداً واجب می باشد.
والسلام 
.
حجّة الاسلام عبدالکریم کوثری, نجف الاشرف

لوحی از حضرت عبدالبهاء دربارۀ شهداء


هو الله

       ای ثابت بر پيمان تحرير اخير وصول يافت. ... اليوم ندای الهی احاطه به آفاق نموده از هر شطری نغمه و آهنگ بلند است. بايد افکار را حصر در تبليغ امر الله نمود. فرصت کار ديگر نيست. مرقوم نموده بوديد که مجبور بر بعضی سؤالات هستيد. امروز مجبوريتی جز اعلاء کلمة الله نه و اما سؤالات را توجه به ملکوت ابهی نمائيد و تفکر کنيد، جواب الهام می‌گردد. ... اليوم جرائد عالم کل به ذکر اين امر مشغولند. جريده‌ای نيست که ذکری از اين امر ننموده و ننمايد. لهذا بايد ياران الهی همتی نمايند  تا امر الله خيمه وحدت عالم انسانی را در قطب امکان برافرازد و جميع ملل دست در آغوش يکديگر نمايند و در نهايت محبت و الفت چون شير و شکر با يکديگر بياميزند. و اما مسئله أ يحسب الانسان ان لن نجمع عظامه بل انا قادرين ان نسوی بنانه، ازين مقصود بعث روحانی است که نفوس ميته در قبور هوی به نفخه صور ملکوت ابهی مبعوث از خمودت کبری و موت ابدی گردند. بعضی نهايت آرزو دارند و بعضی انکار و استکبار کنند. در اين جواب مختصر تمعن فرمائيد معانی مفصل واضح و مشهود گردد. و اما ما نزل من قلم الأبهی قوله عز من تأمل و اما ما سقط من الأوراق
       فسوف ينبته الله انه لهو المنبت الحکيم، مقصود آن است که اوراق سدره مبارکه يعنی مؤمنين و مؤمنات اگر به ظاهر در عالم جسمانی سقوط و هبوط يابند ولی به نهايت قوت انبات گردند. مثلاً شهدا را ملاحظه نماهرچند به ظاهر ساقط تراب شدند ولی در جميع عوالم الهی انبات گشتند. لا تحسبن الذين قتلوا فی سبيل الله امواتا بل احيآء عند  ربهم يرزقون. اين نيز مختصر است، امعان نظر فرمائيد تا ابواب مفتوح گردد. ابداً فرصت بيش از اين نبود. معذور داريد و عليک البهآء الأبهی

از خاطرات حاج میرزا حیدرعلی اصفهانی



اوائلی که در اصفهان از امر مبارک حضرت اعلی با فانی صحبت می نمودند و الواح و آیات را زیارت می نمود و قوت براهین و غلبهء دلائل و اکملیت و اعظمیت و اَتَمّیّت حجج را مشاهده می نمود یقین می کرد که امرالله و ظهورالله و اشراق انوار شمس موعود و ابعثه اللهم مقاماً محمود است، و چون تنها می شد شبهات و وساوس شیطانیه و موهومات مسموعه قبلیه غلبه می نمود ... و خدا عالم است که چقدر گریستم و چه شبها که تا صبح آنی نخوابیدم و راحت ننمودم و چه روزها که از شدت فکر خوردن را فراموش می نمودم و به هر وسیله برای خلاصی از این فکر متوسل شدم. مکرر مستقیم و موقن می شدم و بعد مضطرب و متزلزل تا اینکه در خواب دیدم جارچی در بازار قنادی اصفهان ندا می کند ایهاالناس حضرت خاتم النبیین در فلان خانه تشریف دارند و اذن فرمودند هرکس بخواهد مشرف شود برود مشرف شود و یک نظر زیارت آن حضرت اعظم از عبادت ثقلین است. فانی شتافت و وارد بیت شد و آن وضع عمارت ندیده بود و رفت تا رسید به مرتبه فوقانی که فضائی است مسقف و اطرافش حجرات و غرفات است و مظهر ذی الجلال راه می روند و بعضی هم کالمیت بلاحرکت ایستاده اند. فانی مشرف شد و بی اختیار افتاد روی پای مبارک. به ید رحمت فانی را بلند فرمودند و ایستاده فرمودند کسی می تواند بگوید که لله و فی الله و خالصاً لوجه الله رفتم و وارد شدم و زیارت نمودم که همه عالم شمشیر کشیده باشند و بخواهند او را بکشند که چرا داخل شده ای و اگر این قسم نباشد به حقیقت نمی تواند بگوید مقصودی جز خدا نداشتم. فانی بیدار شد و خود را مطمئن و مسرور و شاکر دید و شبهات بکلی زائل شد و اسرار شهادت و صدمات و اذیات مؤمنین را در هر ظهور به واقعیت دانست ... باری چهارده سال زیادتر و کمتر گذشت و ابداً در نظر نبود. در ارض سر هم هفت ماه مشرف بود و روزی یک مرتبه و دو مرتبه و گاهی بیشتر به شرف مثول به صرف فضل فائز می شد تا شبی در قهوه خانه ساعت چهار و پنج خدمت حضرت آقا میرزا محمد قلی روحی لتربته الفدا و جناب آقا محمدباقر قهوه چی روحی فداه نشسته بود و روز را هم مشرف نشده بود و قوه جسارت و تمنای مشرف شدن را هم نداشت و کمال اشتیاق را داشت و در سر قلب متوجه و متضرع بود که ادراک حضور را نماید و امید نبود چه که وقت گذشته بود. بغتةً در قهوه خانه باز شد و حضرت غصن الله الاعظم روحی و روح الوجود لعطوفته الذاتیة الاولیة فدا که آن ایام مسمی به سرالله بودند فرمودند بیا بیرون. چون بیرون آمد جمال قدم و اسم اعظم در فضای بیت مسقف مشی می فرمودند و سلسبیل بیان مبارک جاری و بعضی هم طائف و واقفند. سجده کرد و روی پای مبارک افتاد و به دست مبارک بلند فرمودند و فرمودند کسی می تواند بگوید لله و فی الله و خالصاً لوجه الله وارد شدم که همه اهل عالم شمشیر کشیده باشند که او را بکشند که چرا وارد شده است. همان بیان چهارده سال قبل و همان جمال بی مثال قبل و همان عمارت جلوه نمود و بر دیوار بیت چون نقش دیوار منصعق و میت شد و خرده خرده آن انصعاق رفت و شاعر زیارت جمال بیمثال شد.

بهجة الصّدور - ص 80 

افرح بسرور قلبک


ابوالقاسم فیضی

نكتهء بسيار مهمّي را بيان ميفرمايند،‌ "با سرور قلب خود مسرور باش." يعني چه؟ به اين معني است كه سرور نفس ما،‌ مسرّت زندگي ما و قلب ما در هيچ جاي دنيا به جز در درون ما يافت نميشود. مسرّت در درون ما مدفون است،‌ بايد اندرون خويش را بكاويم تا آن كه فوران كند و به جريان افتد؛ بعد هميشه احساس سرور خواهيم كرد. وضعيت اسفناك اهل عالم در اين است كه مسرّت خاطر خود را در ماديات جستجو ميكنند. آنها فكر ميكنند اگر از تجمّلات مادّي بيشتر،‌ راحتي مادي افزونتر،‌ لذات مادي زندگي برخوردار گردند،‌ خوشبختتر خواهند بود و شادماني بيشتر خواهند يافت و لذا بيش از پيش در آن غرق ميشوند و به اعماق آن فرو ميروند و هرگز احساس مسرّت و رضايت نميكنند. حضرت بهاءالله ميفرمايند مسرّت در درون شما است،‌ آن را به ظهور برسانيد. حضرت عبدالبهاء زندگي يكي از زندانيان زمان حضرت بهاءالله را وصف ميكنند. او با حضرت بهاءالله در مدينهء عكّا زنداني شد. ميفرمايند كه او هر روز با سماور برنجي خود فنجاني چاي براي خويش درست ميكرد. ميفرمايند وقتي مينشست تا چاي را بنوشد ميگفت،‌ "چقدر امروز هوا خوب است. هيچوقت هوا مثل امروز خوب نبوده. هواي تازه معطّر،‌ سبزي و طراوت درختان در صحرا هيچوقت مثل امروز سبز و زيبا نبوده. چاي هيچوقت اين رنگي نبود." هر روز،‌ هر آنچه كه داشت،‌ آن را بهترين در تمام زندگي خود توصيف ميكرد و آن فنجان چاي را به عنوان ارزشمندترين موهبت خداوند به خود مينوشيد. هيچ چيز در دنيا وجود نداشت. همه از مشاهدهء لذّتي كه از فنجان چاي خود ميبرد،‌ مسرور ميشدند.
          ميدانيد،‌ موقعي كه در يك عتيقه فروشي بودم،‌ چيز بسيار مسخره اي مشاهده كردم؛ فنجانهاي عهد لوئي چهاردهم. از فروشنده پرسيدم،‌ "راستي هيچ ديوانهاي در دنيا پيدا ميشود كه بيايد اينها را از شما بخرد؟" چون قيمتش سي هزار دلار بود. گفت،‌ "اصلاً نميتوانيد فكرش را بكنيد كه تا به حال با كرايه دادن اين فنجانها به مردم سي هزار دلار كاسبي كردهام. كسي كه ميآيد آنها را براي يك ميهماني چاي بعدازظهر كرايه ميكند كه به دوستانش نشان دهد در فنجانهاي عهد لوئي 14 به آنها چاي داده و براي يك چاي بعدازظهر هزار دلار ميپردازد.  فقط به فقر فكري انسان بينديشيد. به فلاكت قلب بشر فكر كنيد. ممكن است مادرش از گرسنگي در حال مرگ باشد و كودكش از بيغذايي به حال موت افتاده باشد،‌ امّا تا آن وقت سي هزار دلار براي آن فنجان ها عايد فروشنده شده است،‌ چون بسياري از مردم اين را براي ديگران بيان كردهاند و ديگران هم براي كرايه كردن آن مراجعه نمودهاند. جهان اين گونه راه خود را ادامه ميدهد و حضرت بهاءالله ميخواهند آن را به راه درست برگردانند و ما اوّلين كساني هستيم كه به اين راه برگشتهايم.
          ميدانيد،‌ وقتي هيأت تفتيشيه به عكّا آمد و زندگي را براي حضرت عبدالبهاء پر از مشقّت ساخت،‌ حضرت عبدالبهاء به همه امر فرمودند بروند. ايشان با حضرت ورقه عليا و يكي از منسوبين خود كه بسيار پير بود تنها ماندند. يكي از احبّاي قديم كه اوّلين مهاجر آفريقا بود در كنار حضرت عبدالبهاء ماند. يك روز به هيكل مبارك گفت،‌ "مولاي محبوب. لطفاً مراقب خود باشيد. ميگويند كه اين هيأت تفتيشيه خيلي ستمگرند. آنها ميخواهند به شما آسيب برسانند و اموال را مصادره كنند." حضرت عبدالبهاء نگاهي به او انداخته فرمودند،‌ "تو چرا نگراني؟ تو يك فنجان و قاليچهاي كوچك داري و بس. چرا نگراني؟" بعد او لبخندي زد و گفت،‌ "خوب،‌ خيلي خوشحالم كه چنين مولايي دارم." و كل مسأله حلّ شد و هيأت تفتيشيه هيچ كاري نكرد و قلب حضرت عبدالبهاء مثل هميشه آرام بود. ما ميتوانيم به اين مرحله برسيم،‌ اگر چه مشكلات بسياري در پيش داريم. خلاص شدن از شرّ دنيا خيلي مشكل است. فكر نميكنم كار آساني باشد،‌ امّا مشکل خيلي دلپذير است.

(نقل از کتاب فاتح دلها، اثر شرلی ماسیاس)


از بیانات شفاهی حضرت عبدالبهاء


آهنگ بدیع ، شماره 15 و 16 ، ص 14
هنگامی که جهاز سدریک از مقابل مجسمه آزادی عبور نمود لحظه ای تاریخی بود ... حضرت عبدالبهاء بر عرشه کشتی در مقابل مجسمه ایستاده بازوان مبارک را به علامت تحیت باز کرده، فرمودند این نشانه آزادی و حریت دنیای جدید است. پس از طی چهل سال سجن و زندان می توانم به شما بگویم که آزادی مربوط به جسم و محل نیست بلکه آزادی عبارت از حالت و کیفیت مخصوصی است ... خلاصی از سجن نفس آزادی است.

آهنگ بدیع ، شماره 15 و 16 ، ص17
یک روز حضرت عبدالبهاء فرمودند بعضی از شما ملاحظه کرده اید که من به هیچیک از نواقص شخصی شماها اشاره نکرده ام. به شما می گویم که اگر شما هم در معامله با یکدیگر به همین نحو اهل ملاحظه باشید خیلی به سازش و هماهنگی در معاشرت و مؤانست کمک خواهد کرد.

آهنگ بدیع ، شماره 15 و 16 ، ص19
شخصی در دوبلین می خواست بداند که اگر سؤال کنند که مگس و پشه به چه دردی می خورد چه باید گفت. فرمودند جواب بدهید خود شما به چه دردی می خورید؟! چه نفعی به دنیا رسانده اید؟ همان نفعی که شما به دنیا رسانده اید پشه هم همان فایده را داشته است. پشه خون انسان را می مکد ولی خود شما حیوانات را کشته می خورید. پس شما از پشه مضرترید.

صحنه ای از تاریخ اسلام


 حضرت عبدالبهاء فرموده اند :

وقتی کاروان مکه وارد بریة الشام و این اراضی شد پادشاه مصر گفت بروید بزرگ این قافله را نزد من بیاورید. رفتند ابوسفیان را که رئیس قافله بود در محضر سلطان حاضر کردند. سلطان گفت هان چه خبر است در حجاز؟ بعضی خبرهای می شنوم. گفت قربان خبر مهمی نیست. محمد نامی یتیمی بی سواد با چهد نفر از اراذل و قطاع طریق هم فکر شده در بیابان با دزدی امور می گذرانند مثل اینکه قافله ما را یک دفعه بریدند و بتمامه بردند. ما مجبوراً تدارک قافله عظیمی نمودیم و جمعیت کثیری برداشتیم تا اینکه از شر او این دفعه محفوظ ماندیم. سلطان گفت من کاری به این حرفها ندارم. سؤالاتی از تو می کنم از روی حقیقت امر جواب بده. اگر به دروغ جواب گویی من تحقیق خواهم نمود. سال دیگر که تو به این خاک می آیی جزایت را خواهم داد. راست مطلب را در جواب سؤالات من بگو. گفت چشم. سلطان پرسید این محمد دیوانه بود قبل از اینکه این ادعا را بکند؟ گفت نه دیوانه نبود. بعد پرسید پادشاه زاده بود؟ گفت نه. باز پرسید بعد از اینکه ادعای پیغمبری نمود اموراتش منظم و راحت شد؟ گفت نه، بلکه ویلان تر و سرگردان در بیابان گردید. سلطان تأملی نمود و باز پرسید که بعد از اینکه این ادعا را کرد و صدمات بر او وارد شد سست در کار و ادعای خود شد؟ گفت نه مصرتر شد. بعد پرسید او حالا رو به ترقی است یا رو به تناقص؟ گفت مردم دور او جمع می شوند و همراهی با او می کنند. فکری کرده و باز پرسید که مؤمنین به او از اعیان و اشراف و علما و فضلا هستند یا از فقرا و مساکین و مردمان بی سر و پایند؟ گفت ابداً مردمان معقول دانا و علمای فاضل و اغنیا با او نیستند. باز پرسید کسانی که با او می گردند محترم و صاحب چیز و راحت می شوند؟ گفت خیر همه ذلیلتر می شوند و مجبور به فرار از اوطان خود می گردند. تفکر نمود. دفعه آخر پرسید که بگو بدانم مؤمنین او از آنکه به سبب ایمان به او ذلیل و حقیر می شوند سست از عقیده و ایمان به او می گردند؟ یا مصر تر می شوند؟ گفت خیر مصرتر می گردند. بعد سلطان گفت ای ابوسفیان. تکلیف شما این است که به زودی تسلیم او شوید. ابوسفیان گفت خیر آقا. او لایق این مقامات ابداً نیست. مضمحل می شود. سلطان گفت مردکه، نمی فهمی. اگر سؤالات مرا جواب راست گفته باشی تو و تمام قبائل حجاز که سهل است، من و قیصر روم هم باید به زودی تسلیم او شویم والّا او ما را به تسلیم خود وادار خواهد کرد.


آهنگ بدیع، سال 3، ش 11، ص 8

بيانات افتتاحيۀ جناب فيضی


 (ملبورن،‌ استراليا،‌ جمعه 21 نوامبر 1969)
دوستان عزيز،‌ در همه جای دنيا اجتماعات بسيار بسيار زيادی تشکيل میشود،‌ امّا تفاوتی عظيم وجود دارد.  ما در اينجا به محبّت حضرت بهاءالله و عشق عالم انسانی جمع شدهايم.  در ساير اجتماعات نظريهها،‌ پيشنهادها،‌ طرح وجنبشهای خصمانه مشاهده خواهيد کرد.  امّا اينجا که ياران يکديگر را ملاقات میکنند مانند شمعها و چراغهايی است که در کنار يکديگر گذاشته شده باشد،‌ آنها به نور و گرمای يکديگر میافزايند.
انواع مختلف احترامات نسبت به ايادی امرالله ابراز میشود.  امّا دوستان عزيز،‌ در امر الهی جميع ما يکسان هستيم.  اين همان چيزی است که ما در سراسر عالم تبليغ میکنيم که اين ديانتی است که هيچ رتبه ومقام و طبقهای ندارد.  جميع ما يک مسئوليت واحد داريم؛ جميع ما بايد دست به دست يکديگر بدهيم و بار اين امر محبوب را بلند نماييم.  هر قدر بيشتر خود را تخليه کنيم،‌ بهتر میتوانيم به ايفای وظايف خود بپردازيم.
نتيجهء اين کنفرانسها بايد چنين باشد که خودمان را از نفس امّاره خالی کنيم.  حضرت بهاءالله وجود ما را با روح خودشان پر خواهند کرد.  بعد،‌ گامهای ما را هدايت خواهند کرد و به ما نشان خواهند داد کجا برويم،‌ چکار بکنيم و چه بگوييم.  اميدوارم از فردا که جلسات ما شروع میشود،‌ واقعاً ازوجود يکديگر مستفيض شويم،‌ به قوّهء حضرت بهاءالله برای حمل باری که بيتالعدل اعظم به عهدهء اين جامعه گذاشتهاند،‌ متّحد گرديم.
برای آن که مقصود من از تخليه کردن وجود از نفس و اميال نفسانی،‌ هواجس و هوی و هوس معلوم شود،‌ نکتهای را که حضرت عبدالبهاء بيان فرمودند،‌ بازگو میکنم.  میدانيد که حضرت عبدالبهاء بعد از آزادی از زندان به اروپا سفر کردند و به آمريکا نيز مسافرت کردند تا به تبليغ امر والد بزرگوارشان بپردازند.  يکی از بزرگترين و ظالمترين دشمنان،‌ يکی از شاهزادگان ايران،‌ همزمان با حضرت عبدالبهاء در اروپا بود.  يک روز نزد حضرت عبدالبهاء رفت و گفت،‌ "آمدهام از شما مسألهای را بپرسم.  به من نگاه کنيد؛ کلاه من پوشيده از الماس است،‌ لباسهايم به انواع جواهرات مزيّن است و با اين حال وقتی در خيابانها راه میروم هيجکس به من نگاه نمیکند و احدی به من توجّه ندارد.  با اين حال،‌ وقتی شما در خيابانها قدم میزنيد و سادهترين لباس دنيا را به تن داريد،‌ همه راه را برای شما باز میکنند؛ نزد شما میآيند؛ هميشه صدها نفر دم در خانهء شما هستند.  میخواهم علّتش را بدانم."
حضرت عبدالبهاء او را میشناختند و میدانستند که به علّت وجود او،‌ تعداد زيادی از احبّاء کشته شده بودند.  بنابراين به او فرمودند،‌ "حضرت والا،‌ اندکی بنشينيد تا داستانی را برای شما تعريف کنم."  شاهزاده نشست.  نام شاهزاده ظلّالسّلطان بود؛ پسر ناصرالدّينشاه.  حضرت عبدالبهاء فرمودند،‌ "زمانی مرد حکيمیاز ميدان شهری عبور میکرد و يکی از ثروتمندترين مردم شهر را اندوهگين و غمزده يافت که در گوشهء ميدان به ناراحتیهايش فکر میکرد.  نزد او رفت و پرسيد،‌ "چی شده؟  ناراحتی شما چيست؟"  جواب داد،‌ "من اينقدر پول دارم که بزرگترين تاجر اين شهر باشم.  امّا راضی نيستم.  مايلم بزرگتر از اين باشم."  مرد حکيم گفت،‌ "مثلاً میخواهی چه بشوی؟"  بازرگان پاسخ داد،‌ "مايلم حاکم اين شهر باشم."  حکيم گفت،‌ "اگر تو را والی اين ايالت کنم،‌ نه فقط حاکم شهر،‌ بلکه کلّ ايالت،‌ راضی میشوی؟  لطفاً در قلب خود خوب فکر کن و جواب درست به من بده."  مرد تأمّلی کرد وگفت،‌ "حقيقت مطلب اين که راضی نخواهم شد.  میخواهم وزير باشم."  "تو را وزير خواهم کرد،‌ امّا يک جواب صادقانهء ديگر هم بده؛ آيا راضی خواهی شد؟"  بعد از آن او خواست پادشاه کشور بشود.  حکيم گفت،‌ "تو را پادشاه میکنم،‌ آيا راضی و خشنود خواهی شد؟  چيزی غير از اين نمیخواهی؟"  مرد جواب داد،‌ "بعد از آن هيچ چيز نيست."  حضرت عبدالبهاء به شاهزاده فرمودند،‌ "حضرت والا،‌ من همان هيچچيز هستم."
اين است منظور من.  آخرين روز کنفرانس با هم،‌ نيست محض و عدم صِرف باشيم و بيرون برويم و معجزاتی را که هر يک از ما با مساعدت حضرت بهاءالله انجام خواهيم داد،‌ شاهد باشيم.  الله ابهی.