ه‍.ش. ۱۳۸۹ دی ۱۴, سه‌شنبه

خاطره ای از یک سرباز امریکایی


هوالابهی
دوست محترم آقای الهام عزیز...
در یکی از  سالهای دهۀ 1970 میلادی بود که بنده چون عضو هیات معاونت  به عنوان نماینده در کانونشن ملی کشور     ال سالوادور شرکت کردم . در پایان جلسۀ دو روزه ؛آقای  کین تین فرند  - مهاجر خدوم و مؤمن آمریکائی -  از من خواست که او را  در رساندن یک خانم بومی به خانه اش با اتومبیل ایشان همراهی کنم . با کمال میل قبول کردم .
آقای کین تین فرند توضیح داد که این خانم به خاطر شرکت در کانونشن ، فرزندانش را در خانه اش به سر پرستی فرزند بزرگترش تنها گذاشته است و چون حالا دیگر شب فرامی رسد و شاید وسیله نقلیه پیدا نشود جادارد که او را ببریم به ده و به خانه اش برسانیم و بهتر است  که با ما همراهی کنی .
باری سفر تقریباً طولانی شد . تا به ده  محل سکونت آن خانم  رسیدیم . و ملاحظه کردیم که فرزندان خرد سال او در بیرون کلبه در تاریکی شب در انتظار مادرشان بودند . در موقع برگشت آقای  کین تین فرند  اظهار داشت که چون راه ، طولانی است بهتر است برایت قدری از یک فصل زندگی ام تعریف کنم . من گفتم با کمال میل گوش می کنم .
و ایشان چنین نقل کردند :
      " من در یک خانواده  ارتشی امریکائی که پدرم  یک افسر باز نشسته با مدال ها و افتخارات زیادی بود پرورش یافتم . و چون به سن بلوغ رسیدم امر الهی را قبول کردم . پس از پایان تحصیلاتم  می بایست به خد مت سربازی بروم. خودرا معرفی کردم و به خاطر دیانتم قسمت پرستاری را بر گزیدم  . وقتی پدرم از این انتخاب من با خبر شد بسیار ناراحت وخشمگین گردید . آن را ننگ و توهینی به خود وخانواده اش دانست . با اینکه من برایش شرح دادم که به خاطر دیانتم نمی توانم در جنگ و کشتار احتمالی شرکت کنم .مگر به عنوان پرستار ؛ قبول نکرد و مرا از خانه بیرون کرد .
      در دومین سال خدمت پرستاریم در ارتش امریکا یک روز فرمانده قسمت ما مرا خبر داد که خودم را برای انجام وظیفه ام در یک ماموریت و محل دیگری آماده کنم . روز بعد جیپ ارتشی به سراغ من آمد و مرا به فرود گاه ارتش برده و به اتفاق فرماندۀ دیگری به سوی محل نامعلومی از نظر من پرواز کردیم . در بین راه  صحبت از همه چیز و همه جا شد مگر در مورد مأموریت من . افسری که همراهم بود می گفت مقصد تو تا آخرین لحظه ، سرّی است .
به فرود گاه که رسیدیم ماشین ارتشی  با یک افسر دیگری منتطر من بودند . مارا  به ساختمان بزرگی برد که یک بیمارستان  مجهز ارتشی بود . به همراه افسر راهنمایم با آسانسور یادم نیست که در چه طبقه ای وارد شدیم . راهنمای من پشت در اطاقی که دو  سرباز مخصوص  جلو آن ایستاده بودند توقف کرده و به من  چنین گغت : "تورا به خاطر سابقۀ خدمت صمیمانه و لیاقت ستودنی و ارزش اخلاقی که از خود نشان داده ای جهت پرستاری رئیس  جمهور آمریکا - پرزیدنت آیزنهاور -  از بین  صدها پرستار سرباز  برگزیده ایم . بدنم  لرزید و عرق از سر و صورتم راه افتاد . زبانم بند آمد . با خود گفتم من یک  سرباز حقیر ، کجا و  پرزیدنت آمریکا کجا ؟چه افتخاری  ! که  صدها آمریکائی آرزوی یک لحطۀ آن را دارند . در قلبم از جمال مبارک تشکر و طلب توفیق کردم .
      وقتی افسر راهنمایم دید که من از حالت  شوک بیرون  آمده ام در را باز کرد و وارد شدیم و مرا به جناب رئیس جمهور معرفی کرد . مدتی گذ شت و من در کمال درستی خدمات پرستاریم را انجام می دادم .
      اوقاتی که با رئیس جمهور تنها بودیم و یا در شب ها ایشان از من می خواستند که برایشان روزنامه و یا کتابی بخوانم تا به خواب روند . بعداً من کتاب مناجات و اثر امری دیگری را  برای خودم می خواندم ؛ بیخبر از اینکه گاهی رئیس جمهور بیدار می شود و مرا در حال مطالعه می بیند . یک دفعه از من پرسید که چه می خوانی ؟
عرض کردم : کتابی از دیانت خودم .
 پرسید : دیانت تو چیست ؟
 گفتم  : من  بهائی  هستم .
 از من خواست که در این مورد برایش توضیح دهم . بنده هم  به طور اجمالی از دیانت بهائی  هر شب بنا به امر ایشان چند دقیقه ای در بارۀ تعالیم  و برخی از  سؤالات ایشان توضیحاتی می دادم .
      روز مرخصی رئیس جمهور فرا رسید ولی شب قبلش  از من پرسید که از کجای امریکا هستم و از چه خانواده ای ؟ وقتی فهمید پدرم کیست  به من گفت : من پدرت را می شناسم ، با هم  در ارتش خدمت می کردیم . سلام مرا به او برسان .

عرض کردم : بچشم . بعد ، از زحمات و خدمت من تشکر کرد و از من خواست که اگر خواهشی دارم ، هرچه باشد ، عرض کنم تا او دستور انجام آن را بدهد . بنده عرض کردم : قربان ، من وظیفه خودم را انجام داده ام و هیچ در خواستی ندارم . ایشان خیلی جدی دو باره ، سؤال خویش را تکرار نمود .
من  ناچار شدم به دستور رئیس جمهور عمل کنم  لذا با کمال ادب و فروتنی ولحنی مصمم ، عرض کردم : جناب رئیس جمهور ، من برای خودم چیزی طلب نمی کنم ؛ ولی خواهشی که دارم  برای  خواهران و برادرانم می باشد . رئیس جمهور پرسید : چه خواهشی ؟ مگر پدرت به انها محبت نمی کند؟
عرض کردم : قربان ، منظورم  خواهران و برادران بهائی من در ایران است .
 پرسید : چرا برای آنها ؟
من با عرض معذرت به طور خلاصه وضعیت بهائیان ایران در زمان  فلسفی(آخوند شورش انگیز و فتنه گر )را برای رئیس جمهور نقل کردم و از ایشان تقاضاکردم لطف کنند و هر جور صلاح می دانند  دستوری فرمایند تا این آشوب بر طرف شود (در آن زمان روابط ایران و آمریکا خوب بود). رئیس جمهور ، سری تکان داد ه و از من جدا شد . من به پادگان محل خدمتم بر گشتم و فوراً جریان را به محفل ملی آمریکا گزارش دادم .
      چندی گذشت از طرف محفل ملی امریکا به من خبر دادند که  اطلاع دارند که وظعیت احبا در ایران بهبودی پیدا کرده است . دوران خدمت من  به پایان رسید و با  قطار عازم شهرم شدم و چون پدرم مرا  از خانه بیرون کرده بود  در این فکر بودم که تا پیدا کردن محل سکونتی کجا بروم . وقتی از قطار پیاده شدم جمعیت زیادی از پدر و مادر و آشنایان را دیدم که با دسته های گل به استقبال من آمده بودند . پدرم مرا در آغوش گرفت  و گفت : پسرم ، من به تو افتخار می کنم و از من معذرت خواست و گفت : اشتباه فکر می کردم . در ارتش بودن فقط در جنگ و آدمکشی نیست . بیا و ببین نامه های تشکر رئیس جمهور و ستاد بزرگ ارتش  امریکا را که به خاطر خدمات صمیمانۀ تو  در پرستاری رئیس جمهور برایت فرستاده اند . "
      الهام ، دوست عزیز ؛   امیدوارم این خاطره را اگر  صلاح دانستی  برای سایر  دوستان ارسال کنی  تا بدانیم  که گاهی و شاید همیشه  افرادی از یک نقطه جهان جهت یاوری  احبای ستمدیدۀ ایران  بدون سروصدا اقدامات مهمی انجام می دهند
شاد و مؤیّد باشی.
پرویز

هیچ نظری موجود نیست: