ه‍.ش. ۱۳۸۹ دی ۱۴, سه‌شنبه

فضایی مقدّس



فریبرز صهباء

شاید همۀ معماران با من موافق نباشند که ساختمان موجودی زنده است که با ما رابطه دارد و هر چه معمار موفّق‏تر باشد، این رابطه قوی‏تر است زیرا معمار در سنگ و آجر و سیمان روح می‏دمد و آن روح است که با قلب ما رابطه برقرار می‏کند. این طور است که همیشه اوّلین برخورد ما با یک بنا مثل اوّلین برخورد با هر موجود زنده‏ای بسیار مهم است. در واقع ما بیشتر در اوّلین برخورد است که ناخودآگاه موقعیت خود را در رابطه با دیگران معین می‏کنیم. طرز فکر من در مورد معماری چنین بود تا روزی که مقام اعلی' را زیارت کردم. جوان بودم با سری پر شور و برای اوّلین بار به همراه همسرم گلنار و پسرمان نیسان از ایران به کشوری دیگر سفر می‏کردیم. نیسان حدود سه سال داشت و با چشمان کنجکاو و هیجان کودکی کوچک‏ترین حرکت ها را دنبال می‏کرد و در مورد هر چیز ده سؤال داشت. باری، از جادّۀ باریک و از روی سایه‏های درختان بلند سرو می‏گذشتی و به درخت کهنسال و درهم پیچیده‏ای می‏رسیدی که در میان سه شاخۀ تنومندش که از زمین روییده بودند، عقابی برنزی در حال نشستن بر زمین بود. از پنج پله بالا می‏رفتی و زیباترین درخت جمیل که آنچه گل در قدرت خود داشت به باغ بخشیده بود را می‏دیدی و در حیرت این زیبایی مسحور بودی که درمی‏یافتی این گنبد مقام اعلی' است که از میان گل‏های قرمز جمیل می‏درخشد و گنبد طلایی در آبی پر رنگ آسمان همراه تکه ابرهای لطیف سفید و صورتی حرکت می‏کرد و ترا با خود به آسمان می‏برد و به خود می‏آمدی که

این وادی عشق است نگهدار قدم
این ارض مقدّس است فاخلع نعلیک

تا به خود آمده بودم نیسان همراهم نبود باید به داخل مقام رفته باشد، با نگرانی وارد می‏شوم. نیسان با سرعت و در نهایت سکوت و احترام از میان زائرین که به مناجات ایستاده‏اند می‏گذرد و جلوی عتبهء مقدّس می‏ایستد، با نگرانی جلو می‏روم، نیسان زانو می‏زند و در نهایت آرامش سجده می‏کند. روح در فضا موج می‏زند، بعضی از زائرین که او را دیده‏اند تبسم می‏کنند البته روحانیّت فضا به قلب بچۀ سه ساله بیشتر می‏نشیند.
چند سال بعد در حیفا زندگی می‏کردیم. نزدیک پانزده سال منزل ما در کوه کرمل بود و هر روز به هر کجا می‏رفتیم به نحوی از مقام اعلی' می‏گذشتیم و هر روز بارها در باغ‏های مقام و طبقات آن بالا و پایین می‏رفتیم و در ظلّ مقام مقدّس اعلی' کار می‏کردیم و هر بار که چشمم به مقام می‏افتاد زیبایی تازه‏ای در آن می‏یافتم و مقام از دفعهء پیش زیباتر بود، هر سال درخت جمیل بیشتر گل داده بود و سروها سربلندتر بودند و چمن بیشتر می‏درخشید. این چنین بود که دریافتم می‏شود رابطۀ قلبی تو با یک بنا همراه با تو رشد کند و عمیق‏تر و عمیق‏تر شود امّا این وقتی است که معمار معجزه کرده است و به گمان من جناب ماکسول با تأییدات حضرت ولیّ امرالله چنین کرده است.
چه طور می‏شد برای ساختمان جادّهء سلاطین کار کنی و هر روز شرح زیبایی را که حضرت ولیّ امرالله از آن شب فراموش‏نشدنی ۲۲ مارچ ۱۹۰۹ از مراسم استقرار عرش حضرت ربّ اعلی' در کوه کرمل را که در کتاب قرن بدیع مرقوم فرموده‏اند، در نظر نیاوری. « حضرت عبدالبهاء که تاج مبارک را از سر برداشته و کفش‏ها و لبّاده را به یک سو نهاده بودند به جانب تابوت خم شدند و در حالی که موهای نقره‏فامشان در اطراف سر مبارک پریشان و چهرۀ عزیزشان در نهایت درخشش بود، پیشانی مبارک را به کنار صندوق قرار داده با صدایی بلند شروع به گریه نمودند ». یادم هست داستان آن شب را جناب فیضی بزرگوار با چه روحی برای زائرین تعریف می‏کردند. نفس در سینه‏ها حبس می‏شد و زمان از حرکت می‏ایستاد. اگر شنیدن داستان آن شب آنقدر بر ما مؤثّر است، تأثیر آن بر حاضرین در آن شب مقدّس چه بوده است؟ حضرت ولیّ امرالله در آن شب سیزده ساله بودند. آیا این زیبایی و جلال، تناسب و هماهنگی که بر این کوه مقدّس خلق شده است تأثیری از آن خاطره را در خود ندارد؟ آیا شورعشق ایشان به حضرت ربّ اعلی' و حضرت عبدالبهاء را بیان نمی‏دارد؟
***
از آنجایی که جوازهای ساختمانی برای طبقات مقام اعلی' و ساختمان‏های قوس کرمل مشروط به تصویب طرح جامع شهرسازی کل مجموعهء اراضی مقدّسه در کوه کرمل بود؛ برای این که کار را از جایی شروع کنیم و وقت را تنها در انتظار تصویب جوازها نگذرانیم، کار را با توسعۀ طبقۀ دهم یعنی حدائق اطراف مقام اعلی' شروع کردیم. مسئولین شهرداری قبول کردند که این کار تحت عنوان محوطه‏سازی قابل انجام است و احتیاج به جواز ساختمانی نخواهد داشت. به علّت اختلاف سطح بسیار شدید بین سطوح زمین در شرق مقام اعلی' و غرب آن تنها راهی که این طبقه قرینه باشد و باغ‏ها در دو طرف با هم متوازن و هم‏سطح باشند این بود که سطح طبقه را در طرف شرق در حدود دوازده متر بالا بیاوریم و به این ترتیب در واقع ساختمانی بلند در زیر این باغ بوجود می‏آمد که یا باید با خاک پر می‏شد و یا به عنوان ساختمان انبار و فضای مورد لزوم باغبان‏ها و کارگران مورد استفاده قرار می‏گرفت و ما البته راه دوّم را انتخاب کردیم و به عنوان اوّلین مرحلۀ ساختمان‏های کوه کرمل در تاریخ ۲۳ می ۱۹۹۰ کار آغاز شد. در این روز که بیت العدل اعظم الهی آن را به عنوان شروع ساختمان پروژه‏های کوه کرمل به عالم بهائی بشارت دادند. امةالبهاء حضرت روحیّه خانم و جناب فروتن و اعضای بیت العدل اعظم الهی به محلّ ساختمان آمدند، نقشه‏ها و برنامۀ کار و جزئیات کامل به استحضارشان رسید و بعد همگی برای زیارت و مناجات به مقام حضرت اعلی' و حضرت عبدالبهاء مشرّف شدند و حضرت خانم در جلوی درب مقام ایستاده بودند و در نهایت سرور به یک یک عزیزان عطر گل سرخ عنایت می‏فرمودند. وقتی در آخر صف نوبت به من رسید خانم عنایتاً شیشۀ عطر را در میان دستمال سفید گلدوزی شدۀ ظریفی که در دست داشتند پیچیده و آن را در مشت من گذاشتند، این هدیۀ بسیار عزیز را حفظ کرده‏ام. وقتی سر به عتبۀ مقدّس گذاشته بودم بار دیگر هیبت این مسئولیت عظیم را با تمام سنگینی احساس کردم و بار دیگر با تمام وجود طلب هدایت نمودم و استدعا کردم که اگر طرح من لایق این مقام مقدّس نیست به هر طریق که ارادۀ الهی است متوقّف شود و به مرحلۀ عمل در نیاید زیرا که طبقات مقام مقّدس اعلی' باید لایق آن بنای ملکوتی باشد و جلوه‏گر منظر مبارک حضرت عبدالبهاء و حضرت ولیّ امرالله. باری از فردای آن روز کار شدّت گرفت. در درجۀ اوّل دیوار تکیه طبقۀ مقام اعلی' در سراسر طول آن باید بازسازی می‏شد و در قسمت چپ مقام به اندازۀ قسمت راست ادامه می‏یافت تا دو طرف به صورت قرینه در می‏آمدند و در نتیجه تراس مقام اعلی' به مقدار قابل ملاحظه‏ای توسعه می‏یافت. در عین حال لازم بود زیرسازی قسمت‏های قدیمی این طبقه گاهی تا عمق ۱۲ متر که به سطح کوه می‏رسید تقویت شود تا از نشست این طبقه و به هم‏ریختن باغسازی جلوگیری به عمل آید.
در این جا بود که دریافتم چرا درخت کهنسال محبوب من از زمین به صورت سه تنۀ عظیم ظاهر می‏شود یعنی در واقع سه شاخۀ اصلی آن از زمین شروع شده است. در زمان ساختمان این طبقه در اطراف درخت چندین متر خاکریزی شده بوده است و لذا تنۀ عظیم درخت در خاک مدفون است و آنچه به صورت سه تنۀ عظیم دیده می‏شود، در واقع سه شاخۀ آن هستند ولی افسوس عقاب برنزی که در اوّلین سفر زیارت مقام اعلی' چنان تأثیری در ذهن من گذاشته بود دیگر موجود نبود. از باغبان ها شنیدم که در یکی از طوفان‏های شدید شاخۀ بزرگی از درخت شکسته است و عقاب را به کلّی متلاشی کرده است. افسوس، به نظرم از ازل جای آن عقاب آن جا بوده است و حال چیزی در فضا کم بود.
در این طبقه درست در کنار بنای مقام اعلی' در زیر زمین تانک بزرگ آبی موجود است که در زمان حضرت عبدالبهاء وبا تبرع جناب محمّد با قرافنان ساخته شده است و آب باران سقف مقام اعلی' در این آب انبار جمع‏آوری می‏شده و برای آبیاری باغچه‏های اطراف مقام مورد استفاده قرار می‏گرفته است. البته این آب انبار سال‏ها بود که دیگر استفاده‏ای نداشت لکن از آنجا که حضرت عبدالبهاء در لوحی به افتخار جناب افنان به ایشان اطمینان داده‏اند که این آب انبار برای همیشه به نام ایشان باقی خواهد ماند، به جای خود باقی مانده بود و ما آن را با نهایت دقّت تمیز و بازسازی نمودیم و به عنوان یکی از مخازن آب برای مبارزه با آتش‏سوزی در طبقات مورد استفاده قرار گرفت و در حوضچۀ خروجی این مخزن هم که در زیر دیوار تکیه طبقۀ مقام اعلی' در طرف غرب طبقۀ نهم قرار گرفته است و در قدیم برای آب دادن به حیوانات باربر مورد استفاده بوده است نیلوفر آبی و سایر گیاهان آبزی کاشته شد تا به صورت یک آب‏نما به زیبایی در این گوشۀ خلوت باغ بیافزاید. در قسمت غرب تراس مقام اعلی' جادۀ زیبایی که از جلوی مقام اعلی' می‏گذرد به اطاق کوچک و سیمانی ختم می‏شود با پنجره‏های کوچک و دری که همیشه بسته است. این کلبۀ محقّر محلّ زندگی خادم محبوب حضرت ولیّ امرالله، ابوالقاسم خراسانی بوده است. جناب فیضی می‏فرمودند هیکل مبارک بعد از زیارت مقام به این جا تشریف می‏آوردند و گاهی در سایۀ درختان روی صندلی جالس می‏شدند و با زائرین صحبت می‏فرمودند. ابوالقاسم مورد عنایت بیشمار ایشان بودند، عکس او را در راهروی ورودی قصر بهجی و همچنین در کنار در ورودی مسافرخانۀ مقام اعلی' نصب فرموده‏اند و حتّی بعد از فوت این خادم باوفا به علامت عنایت در حقّ او این کلبه را حفظ فرموده‏اند حتّی وقتی لازم بود طبقۀ مقام را در این قسمت وسعت دهند کلبه را از محلّ خود به نقطۀ دورتر منتقل فرمودند تا به یادگار این خادم باوفا باقی بماند. با خود فکر می‏کردم چه داستان لطیف و عاشقانه‏ای این کلبۀ حقیر در کنار جادّۀ سلاطین و ملکۀ پرشکوه کرمل برای ابد رسم وفای الهی را خواهد سرود.

باری بعد از ماه‏ها کار این مرحله از ساختمان توسعۀ تراس مقام اعلی' تمام شد و آخرین قسمت کار، درختکاری و باغچه‏سازی آن بود که به کمک یک مقاطعه‏کار یهودی به آن پرداختیم. من نیت داشتم که کار را تا روز یکی از اعیاد بهائی که در پیش بود تمام کنیم. در ایّام محرمه پس از برنامۀ دعا و مناجات و تلاوت زیارتنامه زائرین و خادمین ارض اقدس در نهایت سکون و وقار به طواف مقام حضرت اعلی' و حضرت عبدالبهاء می‏پردازند و در آن ایّام که حضرت روحیه خانم در قید حیات بودند اگر در حیفا تشریف داشتند، در جلوی جمع حاضرین به طواف می‏پرداختند. بر حسب اتفاق جلسۀ عید روز شنبه بعدازظهر بود و لذا باید کار را تا جمعه بعدازظهر که ایّام سبت است و یهودیان کار نمی‏کنند تمام می‏کردیم تا وقتی شنبه بعدازظهر حضرت خانم و عزیزان احبّاء به طواف مقام اعلی' می‏پردازند این قسمت تازۀ باغ باز شده باشد و موجب سرور ایشان را فراهم نماید لذا کارگرها و مقاطعه‏کار با نهایت جدیّت و پشتکار مشغول بودند و بالاخره جمعه بعدازظهر قبل از ساعت سبت کار تمام شد و همۀ راه‏ها را باز کردیم و باغچه‏ها در نهایت نظم و طبقۀ مقام در کمال زیبایی و تقارن آمادۀ ورود عزیزان گردید. روز شنبه صبح زود به فکرم رسید سری به محلّ کار بزنم و مطمئن شوم همه چیز مرتب است و کارگرها وسیله‏ای را در باغ‏ها جا نگذاشته‏اند. صبح به آن زودی شهر خلوت است و هیچکس هم در باغ‏ها نخواهد بود. طراوت باغ و باغچه‏های جدید در آن صبح لطیف واقعاً تازگی و جلوۀ خیره‏کننده‏ای داشت و به عظمت و جلال مقام می‏افزود. همین‏طور که در باغچه‏ها قدم می‏زدم در نهایت تعجّب یکدفعه متوجّه شدم که مقاطعه‏کار یهودی ما در نزدیکی مقام ایستاده است. آرام به او نزدیک شدم و صبح به خیر گفتم. پرسیدم: عجیب است صبح روز سبت در محلّ کار چه می‏کنی؟ با نگاهی عجیب که هرگز ندیده بودم، چند لحظه بمن خیره نگریست. بعد گفت: این روزها که در این باغ کار می‏کردیم احساس می‏کردم نیروی عجیبی در این فضا موجود است. با خود می‏گفتم این به دلیل شدّت و فشار کار است، حرکت و سرعت و جدیّت کار تولید انرژی می‏کند. امروز صبح آمدم ببینم وقتی هیچکس در باغ نیست چه احساسی دارم. بعد با حالتی بسیار جدّی پرسید: آیا تو هم آن را احساس می‏کنی؟ او را در آغوش گرفتم و گفتم: بله... «این ارض مقدّس است» و ایشان سرش را به تصدیق تکان می‏داد.

مدّتی بعد تصمیم گرفتیم کلبۀ ابوالقاسم خراسانی هم باید تعمیر شود و لذا خواهش کردیم در را باز کنند. آن روز باغبان‏ها با نهایت خوشحالی اطّلاع دادند که شکسته‏های عقاب محبوب من را در اطاق پیدا کرده‏اند. فوراً آنها را بسته‏بندی کرده و به یکی از عزیزان مؤمن و فداکار بهائی در یکی از کشورهای عربی که متخصّص در کار برنز و آهن هستند و در تهیهء تمام قطعات برنزی در طبقات مقام اعلی' سخاوتمندانه ما را یاری کرده‏اند، فرستادیم و ایشان از یکی از هنرمندان خواستند قطعات عقاب شکسته را موقتاً به هم متصل کنند و بعد از روی آن قالب‏گیری شد  و دو نمونه از آن در نهایت زیبایی تهیه شد. یکی را در وسط سه شاخۀ درخت کهنسال یعنی همان نقطۀ اصلی آن گذاشتیم و یکی را روی پل پشت مقام اعلی' قرار دادیم. به نظر من آن روز درخت کهنسال از بازگشت عقاب حضرت ولیّ امرالله در نهایت خوشحالی بود.

هیچ نظری موجود نیست: